محرم راز

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

یادم می آید قدیم ترها عاشق آسمان بودم، آسمان شب در شهر شلوغ ما چند تایی بیشتر ستاره ندارد ولی به همان تک ستاره ها دل خوش بودم ، بخشی از زندگی من بیدار ماندن تا پاسی از شب و نگاه کردن به آسمان بود، بر خلاف آنچه می گویند وقتی به آسمان نگاه می کردم کلمات را گم می کردم ، هیچ واژه ای در ذهنم نبود ... فقط سکوت ... بعدها فهمیدم این همان سکوت معنوی بود که مرا بی قید از همه آنچه نفس را به تقلا وا می دارد رها می کرد... این روزها آسمان را فراموش کرده ام ... گاهی اگز چشمم به آسمان می افتد ذهن حسابگر من به شماره کم ستاره ها در آسمان تاریک و بی روحی ریشخند می زند که هیچ معنایی گویا برایم ندارد.... آدمها مدتی که می گذر غبار می گیرند تار می شوند ... زمینی می شوند ...اقبالشان به حیات بیشتر می شود... تنازع برای بقا از آنها ماشین هایی می سازد که حسابگرند ...خوب نیست اینکه روحمان را آنقدر رها می کنیم به حال خودش که فراموش شود ... کودک خوش رویی در درونمان بی هیچ ولی ای رها می شود و ما به دلمشغولی هایی دچاریم که  خوشبختمان نخواهند کرد

  • معصومه نیکبخت

حماقت است اینکه درک نمی کنیم روزی رسان خداست ... هیچ حیوانی و نباتی و جمادی نیست چون انسان که این همه احمقانه چشم به حقایقی ببندد که چونان آفتاب در تجلی اند ... گاهی باید به عالمی بنگریم که قبل از ما بوده است و بعد ما خواهد بود ... این عالم باردار واضحاتی است که بسان خفاش چشم بسته ایم به روی روشنایشان و حقیرانه چشم به دست و زبان موجوداتی می دوزیم که چون ما ناتوان اند، پرندگان مهاجری که یک بال در عدم و یک بال در هستی دارند و موجود به وجودی اند که هر چه هست از اوست

  • معصومه نیکبخت
شب قدر است ، شب غریبی است شب قدر... خیر من الف شهر ... 

چو نیلوفـــــری بســــته در پای تـــو      

 تمــــــام مــــرادم تمــــنـــــای تــــو

ز هستم که در هیچ بنشسته است

هـمان هیـــــچ مـــــن خاک بالای تو

مـــــرا از من خویـــش ببــــریـــده اند

نی ام پـــــوچ، از ســـــبز صحرای تو

چو بی پا و سر رهرَوی رای توســت

ســــرِ ما و این تــــیغ و آن رای تــــو

چو دریــــوزگـــــان بر در خـــواجگان

من آن بنــــده ی بی ســـر و پای تو

ندارم به جـز خواهشــــی و دلــــی

تو و ایــــن دل و شــــهر سکنای تو

... الهی دست های خالی مان را بپذیر... برای عطا کردن و برای گرفتن که جز دست خالی هیچ نداریم ... ما آن می کنیم که توانیم تو آن کن که توانی

  • معصومه نیکبخت

کاش می شد روزی برسد که رها شویم از قیود دست و پا گیر نفسمان - روزی که منیت خویش را جزئی ببینیم از کل این هستی لایتناهی و روحمان را در بر گیرنده تمام عالم هست

دلم یک صبح می خواهد 

جدا از وحشت و تشویش 

کنار یک درخت کهنه سال سایه گسترده

به زیر آسمان صاف بنشینم 

تو را از خاطراتم ساده بر چینم

بسان قاب های رنگ و رو رفته

که بر دیوار سردِ خانه اجدادی مادر بزرگم بود

نهم آرام در صندقچه ی از یاد رفتن ها

کنار خاطرات محو و پوسیده 

و دیدن های نا دیده

رسیدن های رنجیده

تو آنجا باشی و من در زمینی خالی از تشویش

زمانی خالی از تردید

و آرامی که بی هر خواهشی آهسته می خندد

 

 

  • معصومه نیکبخت