محرم راز

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه


در حدیثی قدسی  خداوند خطاب به داوود نبی می فرماید :«أَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَى دَاوُدَ علیه‌السلام یَا دَاوُدُ تُرِیدُ وَ أُرِیدُ وَ لَا یَکُونُ إِلَّا مَا أُرِیدُ فَإِنْ أَسْلَمْتَ لِمَا أُرِیدُ أَعْطَیْتُکَ مَا تُرِیدُ وَ إِنْ لَمْ تُسْلِمْ لِمَا أُرِیدُ أَتْعَبْتُکَ فِیمَا تُرِیدُ ثُمَّ لَا یَکُونُ إِلَّا مَا أُرِید»؛ ای داوود! من چیزی را اراده می‌کنم و تو هم چیزی را قصد می‌کنی و واقع نخواهد شد مگر آنچه که من اراده کرده‌ام. پس اگر به آنچه من اراده کرده‌ام تسلیم شوی و تن بدهی، هر آنچه را اراده کنی به تو می‌دهم و اگر به آنچه من اراده کرده‌ام تسلیم نشوی. تو را در راه آنچه اراده کرده‌ای به تعب و سختی می‌افکنم و سپس واقع نخواهد شد مگر آنچه من اراده کرده‌ام.

اندیشیدن به جبر و اختیار و مرزبندی آن ها در واقع جهان بینی یک فرد را تعیین می کند ، من به جبر اعتقاد دارم ، به این اعتقاد دارم که ما بنی بشتر در آنچه هستیم بی اختیاریم ، مسیر ها تعیین شده است و گاهی موکد و گاهی قابل تغییر ولی آنکس که تغییرشان می دهد در واقع ما نیستیم با اختیار ... در سوره انسان خداوند می فرماید نمی خواهید مگر آنچه خدا بخواهد ... اختیار بنی بشر فقط در انتخاب فعل است خوب یا بد ... این انتخاب به طور غیر مستقیم مسیر زندگی فرد را هم تغییر می دهد ... در واقع ما موجودات مختاری هستیم در نافرمانی و هیچ موجودی اینگونه به اختیار نیست ... با این جهان بینی  بنده تسلیم طاغوت نمی شود از مرگ نمی ترسد فعل بد به خود فرد بر می گردد و خیر به خود او ولی آنچه به اون اعتبار داده است یا نداده به او بر نمی گردد این انتخاب خداوند است نه ما- باید تسلیم بود و در مقام رضا ... حکم آنچه فرمایی - لطف آنچه تو بنمایی ....

  • معصومه نیکبخت

حافظ تنها یک شاعر نیست، کلمات اش گویی اعجاز می کند، تک تک کلمات ابیات اش انگار از میان دشتی از واژه های مسحور کننده گلچین شده اند و پی در پی چونان قطرات باران بهاری می آیند و عمیق ترین رد پا را بر روح خواننده می گذارند و می روند . حافظ عارفی بود بی ادعا که تصویری نگاشت ابدی از عشق که به نظر من هرگز همتایی نیافت، هر بار که دیوان حافظ را باز می کنم و هر بار که اشعاری که صدها بار خوانده ام باز می خوانم نسیم خنک معانی روحم را نوازش می کند و تصور نمی کنم جایی بشود بدین سان زیبایی، عشق، روح، کمال، هنر، شور و شعف را یکجا و اینگونه تصویر کرد به قول شاعر و فیلسوف آلمانی گوته : "ای حافظ سخن تو همچون ابدیت عظیم است زیرا آنرا آغاز و انجامی نیست، کلام تو هم چون گنبد آسمان ، تنها به خود وابسته است..درباره غزل حافظ هر گونه سخن بی فایده است زیرا باید نخست آنرا خواند و عمقش را درک کرد تا بتوان پی برد که چه سان سخن حافظ اعجاز واقعی ذوق و هنر بشری و سرچشمه فیاض کمال و جمال و حکمت و عرفان است"
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
بیست مهر ، روز بزرگداشت خواجه شیراز گرامی باد

  • معصومه نیکبخت

کمیته نروژی نوبل همه ساله جایزه ای با عنوان جایزه صلح به شخصی که بیشترین و یا بهترین کار را برای دوستی و صلح بین ملت ها انجام داده اهدا می کند پنج جایزه نوبل در زمینه شیمی فیزیک ادبیات پزشکی و ... صلح... چیزی که جوامع بین المللی مدعی حقوق بشر بدین وسیله قصد دارند چنین تظاهر کنند که درست به اندازه اصلی ترین شاخه های علوم برایش ارزش قایل اند ... اسامی روسای جمهور خونخوارترین کشورهای جهان را در این لیست بلند بالا قرار دارد ، جیمی کارتر و باراک اوباما دو رییس جمهور دموکرات آمریکا ، حزبی که سی و شش جنگ خونین چون جنگ خونین کره و ویتنام را در کارنامه خود دارد ... مناخیم ولفوویچ بگین، شیمون پرز و اسحق رابین نخست وزیران جلاد اسرائیل ، میخائیل گورباچف رهبر اتحاد جماهیر شوروی که سال پایانی جنگ نه ساله شوروی با مجاهدین افغان را رهبری کرد جنگی که منجر به کشته شدن بیش از یک میلیون افغانی و آواره شدن بیش از پنج میلیون آواره افغان شد و  آنک سان سوچی رهبر میانمار که در برابر کشتار وحشیانه هزاران مسلمان میانمار سکوت کرده است ... اول بار آنگاه که هابیل به دشنه کین قابیل کشته شد اول مرزهای ناهنجار جدایی بین بشریت کشیده شد، مظلوم و ظالم ...دیوار بی احساسی که از زمین تا آنجا که آه سر به آسمان می کشد قد علم کرده است ... این روزها قابیلیان مرزهای انسانیت را دریده اند دستانشان بوی خون می دهد ... چه آمده است به سر بشریت که مدافعی ندارد ... چه ننگی بالاتر از این که خونریزی را به پاداش صلح مدح کنند ... تفو به این صلح ... کاش این مظلومان حیوان بودند آنگاه شاید صدایی از سازمان های مدافع حقوق حیوانات به گوش می رسید ... ننگ به انسانیت اگر جباری ضعیفی را به کین بکشد و سکوت کند

  • معصومه نیکبخت


ما زیاران چشم یاری داشتیم            خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی بر کی دهد            حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفتگو آیین درویشی نبود                ور نه با تو ماجرا ها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت       ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز         ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد     جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا        ما محصل بر کسی نگماشتیم

... زمانی می رسد که وقتی به ارتباطت با بعضی از آدمها و تمام مهر، وقت و انرژی ای که برایشان صرف کرده ای فکر می کنی تمام بی توجهی ها و نادیده گرفته شدن ها و نامردمی ها و بی مهری ها مثل کوه جلو چشمانت قد علم می کند .... نمی دانم اگر بخواهی منطقی نگاه کنی اسم رفتاری که با او داشته ای حماقت است یا مهربانی اما نام رفتار مقابل اش قطعا نا مردمی است... این نامردمی ها جمع می شود تک به تک و مشت می شود و دنیای ما را جای غیر قابل تحملی می کند برای حتی زنده بود ... نا مردمی نکنید نه به خاطر طرف مقابلتان بلکه فقط به خاطر زنده ماندن مهربانی و انسانیت...

  • معصومه نیکبخت

یک روز در یک نقطه از زمین که نمی دانستیم از پدر مادری که انتخابشان نکردیم  و با چهره ای که در آن هیچ نقشی نداشتیم به دنیا آمدیم و همین ها شد بزرگ ترین ارزش های ما.. برای همین ها می جنگیم با همین ها افتخار می کنیم و به همین ها عاشق می شویم ... بشر موجود عجیبی است ... در هیچ حیوانی ندیدم که چیزهایی افتخار باشد که مالک و محیط  به  آن ها نیست ... این خصیصه غیر منطقی تنها مختص موجودی است که مدعی تعقل است بر روی زمین ... تنها موجودی که وطن، نژاد و چهره به بزرگترین اعتباریات اش تبدیل شده اند و  عاجزانه اسیر آنهاست و غافل است از آن هدف و ارزش حقیقی که برای آن متولد شده و خودش خلقش می کند می پروراندش و تنها خودش مسئول آن است ... کمال

  • معصومه نیکبخت

آدمها بعد یه مدت طولانی محبت کردن و مهر ورزیدن و دوست داشتن یک طرفه یخ می زنند، بعد از اون دیگه هیچ چیز مثل سابق نمیشه، انگار خاطرات احساسات عواطف افکار و اندیشه ها شون یه گوشه تو ذهن شون متبلور شده... برای اینکه از بین نرن هرگز یخ شون رو نمی شکنند، این طوری همیشه تو همون گوشه خلوت به بلور های منجمد گذشته نگاه می کنند و مث مجسمه های بلورین تا ابد اون تیکه رو دست نخورده حفظ می کنند،...  اگر کسی یخ زد نباید ازش توقع برگشت داشت اون دیگه یخ زده... 

  • معصومه نیکبخت


وقتی  مشکلات به بشری هجوم می آورند که در حد تحملش نیست و می گوید "دارم دیوانه می شوم" در واقع در مرزی قرار دارد که پس از آن هیچ چیز مثل سابق نیست - بعد از این مرز همه چیز مثل هم است - هیچ چیز نه هیجان دارد نه درد - سر شدن آدم ها دقیقا از این نقطه شروع می شود - آدم ها دیوانه نمی شوند در واقع آنها حس واکنش خود را به مسایل از دست می دهند و این راه کار فرار روح آنهاست از موقعیت هایی که دیگر توان پذیرشش را ندارند .... تمام دیوانه ها روزی آدم هایی بودند که تنها رها شده اند ... کویر روزی دشتی بود سرسبز که مهربانی ابر از او روی برتافت...

  • معصومه نیکبخت

اطرافم پر شده از آدمهایی که کمترین و بی دردسر ترین الطاف را دریغ می کنند کسانی که همه کار برایشان کرده ام... همیشه با خودم می گویم این که این همه آدم فقط برای من این گونه اند نباید تصادفی باشد، فکر می کنم آنها مقصر نیستند، این قصور از جانب ذهنیت و ناخودآگاه آنها است، وقتی به کسی بیش از آنچه در محاسبات ذهنی اش امکان پذیر باشد محبت کنی قابلیت تحلیل اش به او می گوید یک جای کار مشکل دارد، احتمالا در نا خودآگاه اش ارزش گذاری محبتی که به او می شود به اندازه آنچه می تواند تحلیل کند کاهش پیدا می کند و اصولا دیگر نمی بیند...  آدمها تا جایی مهربانی را لمس می کنند که برایشان تکراری نشده باشد و بعد از آن همه چیز تکراری است، چیزهای تکراری نا مرئی می شوند، آدم های مهربان هم نا مرئی اند، فقط وقتی دیده می شوند که دیگر وجود نداشته باشند.... آفتاب اگر هرگز شب نمی شد معنا نداشت،...  تا شب راهی نیست...  گمانم هیچ بی مهری ای نباید جلو آفتاب را سد کند... 

  • معصومه نیکبخت

تصوری که دانشمندان از جهان دارند بسیار کودکانه است،  حقیقت این است که دقیقا از این پهنه 13.7میلیارد سال نوری هیچ اطلاعی نداریم، نمی دانیم آیا گستره جهان چقدر بیش از این پهنه است، این گستره برآورد شده مرئی است، گستره ای که تخت است ولی جهان نمی تواند تخت باشد، این گستره باید یک تکه کوچک از یک انحنای بسیار گسترده باشد که از دید ما به دور است، در میان چنین جهانی با چنین ابعاد انسان حقیر قرار دارد که ادعا خدایی می کند، ظلم می کند می کشد و می درد.... همیشه وقتی از مکانی بلند تر در شب به شهر نگاه می کنم با خودم می گویم شاید در آسمان به همین اندازه که در میان این چراغ های روشن حیات وجود دارد  زندگانی وجود داشته باشد،... نمی دانم آدمی تا کجا پیش خواهد رفت فقط می دانم تا اینجا که پیشرفته در واقع پیشرفت خاصی نکرده است و گسترش تکنولوژی هرگز از آدم ها آدم های بهتری نساخته و همچنان در این سفینه سیار آدم هایی که بهترند تنها ترند 

  • معصومه نیکبخت

در ابتدای هبوط گمانم بیشترین حسی که آدم داشت غربت بود و حسرت ... او که فردوس را چشیده بود حیات را در این گوشه غریب بر نمی تابید ... فرزندانش از پدرشان حکایت باغ فردوس می شنیدند ولی شنیدن کی بود مانند دیدن ... کم کم نسلی پس از نسل دیگر حسرت فردوس از دلشان رخت بربست و زمینی شدند ... غربتشان گویی حلقه گم شده ای بود در پس دقایق تنهایی و مفقود و بی نشان ... می چشیدند اش حس اش می کردند و نمی دانستند چیست... میراثی آمیخته با درد ... این خاک سرد نشانی از جایی داشت که زمانی منزلشان بود و نمی دانستند ... هر چقدر هم کسی را انکار کنیم که تنیده است در تار و پود برگ های سبز ابر های سپید ماهی های سراسیمه و آب درخشان ، جایی در انتهای حواس مان جایی که از دستبرد غبار بی مهری ها در امان مانده او می درخشد ...غروب که می شود یاد غروب اولین روز هبوط دلمان را می فشارد و نمی دانیم چیست این حس غریب ... پدران ما سالها و قرن هاست که دیگرقصه هبوط را پشت به پشت حکایت نمی کنند

  • معصومه نیکبخت

یه روز شاید نه خیلی دور نه خیلی نزدیک، از همان روز ها که وقتی به عقب نگاه می کنی با خودت می گویی انگار همین دیروز بود مرا به یاد خواهی آورد، آن روز مطمئن ام من نیستم، خودت هم دیگر خودت نیستی، اما این آفتاب گواهی می دهد که در این سرزمین خزان زده چیز زیادی برای از دست دادن نبود، به جز  لمحه ای خیال، لحظه ای عشق، و یک کوله مهربانی 

  • معصومه نیکبخت

بسیاری از ما در عین باور به وجود خداوند ، وجودش را انکار می کنیم - وقتی از آنچه واقع نشده می ترسیم در حالی که مغز ما می داند تقدیر همه چیز در دستان خداوند است و تا نخواهد واقع نمی شود ولی دلمان خداپرست نیست ... دل های ما را غباری گرفته که آلوده مان کرده به روزمرگی های ناهنجار به باور های نادرست و ما را با کودکی متفاوت کرده که هرگز در هراس از فردای نامده و حسرت دیروز رفته زندگی نمی کند ... من کافرم ....به اندازه تمام دل نگرانی هایم تمام هراس هایم، اندیشه های نادرست، گریز های حماقت بار و حسرت های ناپسند ... من کافرم با این که هر روز می گویم ایاک نعبد و ایاک نستعین ولی چشم به عطای خداوند ندارم چشم به بخشش او به شفای او به حب او ... چه فرق عظیمی است بین دانستن و عمل کردن .... قبل مسلمانی باید بت کفر را شکست و درید و بیرون انداخت از کعبه دل ...طواف گرد کعبه آلوده عین شرک است 

  • معصومه نیکبخت

داشتم موزیک زیبایی از آلبوم یانی را گوش می کردم - با خودم فکر کردم چقدر خوب شد که یانی از پدر و مادر پزشکی که اصرار داشته باشند پسرشان هم حرفه شان را ادامه دهد زاده نشد - چه خوب که در یک خانواده فقیر زاده نشد که هرگز هیچ سازی را از نزدیک ندیده اند چه خوب که در جوانی علاقه ای به فیزیک کوانتوم نداشت و تصور نمی کرد با ادامه تحصیل در این رشته می تواند دنیا را جور دیگری ببیند و بسیاری از چه خوب های دیگر ... زندگی آدم های موفق و چیزی  که هستند در واقع حاصل چرخش صحیح دور گردون و قرار گرفتن آنها در جایگاه صحیح خودشان  و بعد از آن انتخاب فرصت توسط آنهاست ... نمی خواهید مگر آنکه خدا بخواهد (و ما تشائون الا ان یشاء الله) باید برای رسیدن به رویاهایمان تلاش کنیم باور کنید رویاهای شما را قدرت بزرگی خلق کرده که قدرت تحقق اش را دارد اگر شما هم بخواهید اما اگر نرسیدید غمگین نشوید و بپذیرید شاید راه شما راه دیگری است ... ذهن خود را باز کنید و به راه های دیگری فکر کنید و به فرصت هایی که در مسیر شما می درخشند ...اما یادمان باشد با هر جایگاهی که در این سیاره مسافر کسب می کنیم باید مهربان باشیم و شجاع و بزرگوار... زندگی فرصت کوتاهی در اختیار ما قرار می دهد که خوب بودن را تجربه کنیم تا شایسته پذیرش بار الهی ای باشیم که بر دوشمان نهاده اند ... امانت عشق

  • معصومه نیکبخت

هر روز اتوبوس ها پر است از دخترانی که کیف و ظرف غذا به دست راهی محل کارشان هستند، بانوانی که تن خواب آلود کودک معصومشان را به زور حمل می کنند ، از خانه به مهد، کودکانی که بهترین ساعات روز را با غریبه هایی طی می کنند که همان طور غریبه تربیتشان می کنند و بقیه روز را با مادری که بار تنش محیط ناهنجار کار و فشار سخت کار تنهایی در خانه را به دوش می کشد (آخر مردان ما از تمدن کار کردن بیرون زن را فهمیده اند ولی کار کردن مرد در خانه را از شروط تمدن نمی دانند) هر روز روزنامه ها پر است از آگهی هایی از کارفرماهایی که فقط دختران را استخدام می کنند، دخترانی با روابط عمومی بالا!...کارفرماها ترجیح می دهند خانم ها را استخدام کنند ، به قول خودشان خانم ها سرپیچی نمی کنند ، به حقوق خیلی کم راضی اند، برایشان شاخ نمی شوند! و سایر حرف ها که نمی خواهم بهشان حتی فکر کنم .... چه کرد تمدن با ما، به نام برابری حقوق زن و مرد زنانمان را استثمار کردند ، به هیچ زنی بر نخورد این بیگاری های دردناک ، همه سکوت کردند ، با بزک چهره هایشان را رنگ می کنند تا کسی نبیند تنهایی دردناک شان را - درد زندگی کنار مردهایی که زیر بار فشار های اقتصادی مردانگی را به امانت گذاشتند پیش پدرانشان و دست زنان بزک کرده شان را گرفتند و بردند به خیابان تا همه ببینند که آنها لایق چه زیبارویانی هستند و بقیه باید از دور ببینند و حق دست زدن به آنها را ندارند و این انحصار طلبی را اسم می گذارند غیرت!- چه کردیم با زنانمان! - بیچاره ها هر روز باید آواره آرایشگاهها باشند و پزشکان پوست و زیبایی و گالری های لباس و عطر و ... - مردان آنها را همین می بینند - باید حفظشان کنند - چه دردناک است مردت نبیند شکوه پاکی روحت را و عظمت قداست تار موی سپیدی که از سالها و روزهایی حکایت می کند که به مهر گذشته است و تلاش و ایمان ... همیشه باید بزک کنی تا خود خودت را نبیند ... این چیزها را به اسم تمدن به ما تزریق کردند و ما پذیرفتیم و خم به ابرو نیاوردیم ... چه روزهای عبثی است روزهایی که می گذرد ... کودکان دیروز حالا بزرگ شده اند و حافظ تمدنی خواهند بود که ما را به بی تمدنی سوق خواهد داد

 

  • معصومه نیکبخت

وقتی به سیر تغییر فرهنگ مردم در این چهل سال اخیر نگاه می کنم و اینکه چطور تغییر در عرف می تواند تغییر بنیادین در عقاید و به تبع آن فرهنگ ایجاد کند می توانم نتیجه بگیرم بیشتر مردم در واقع هیچ اعتقادی ندارند، اگر عرف توانست عقیده ای را تغییر دهد، آن عقیده تقلیدی بوده بی اندیشه که نمی توان نام اعتقاد بر آن نهاد، کاش آدم ها  حتی اگر کژی پیش می گرفتند با ایمان به آن بود و اندیشه، هیچ چیز بدتر از این نیست که کسی هم رنگ جماعت شود 

  • معصومه نیکبخت

دلم گرفته است، دلم عجیب گرفته است، گویی بادهای موافق گستاخانه سر توافق ندارند،  چه خوب که زمان می گذرد 

  • معصومه نیکبخت

چند روز قبل عید کسی که ظلمی به من کرده بود چند سال پیش بهم پیام داد و خواست ببخشم اش و اینکه چکار کنه حلال اش کنم،   اون قدر ازش بیزار بودم و اونقدر سعی کرده بودم مسئله رو فراموش کنم که هیچ چیز نگفتم و برای اینکه مجبور نشم چیزی ازش ببینم گفتم دل خوری ای وجود نداشته که بخوام ببخشم، امشب داشتم فکر می کردم واقعا باید چکار می کرد که بتونم ببخشم اش، اصلا کسی که به کسی ظلمی کرده چطور می تونه جبران کنه، واقعا نمی تونست، من هم نمی تونم بگم بخشیدم فقط می تونم فراموش کنم و بار انزجار رو با خودم حمل نکنم، این طوری شاید یه روز ادعا کنم که کاملا بخشیدم، روزی که  نه زخم و نه دردی رو به یاد نیارم،  کاری که همیشه می کنم،...  فکر می کنم همه ما باید بیشتر مواظب اعمال مون باشیم، بار هایی که با خودمان به دنیایی دیگه حمل می کنیم و گاهی امکان جبران اش وجود نداره 

  • معصومه نیکبخت

فرض کنید زمانی در کودکی رویای رفتن به مریخ را تحت تاثیر کارتون ها و فیلم های کودکانه در سر می پروراندید ...سال ها بعد اگر به شما بگویند قرار است به قید قرعه یک نفر را به مریخ بفرستند شما با خود می گویید محال است که من انتخاب شوم و باز زمان می گذرد و شما ابعاد دیگری از زندگی زمینی را تجربه می کنید و بعد اگر کسی به شما بگوید آن یک نفر شمایید شاید پاسختان این باشد :"تنهایی به مریخ بروم که چه بشود " بسیاری از رویا های ما چنین سرانجامی دارند و وقتی بعد از مدت ها با آن ها روبرو می شویم با هجم بزرگی بی مفهومی مواجه می شویم و باور نمی کنیم این همان رویای ما بوده است ... زمان بی رحمانه معانی را در خود حل می کند ... گمان می کنم گاهی مفاهیم اساسی زندگی برای من به همین سرنوشت دچار شده اند

  • معصومه نیکبخت

امروز اولین کسی بودم که خبری رو دریافت کردم - فرزند تازه متولد شده دوستم یه کروموزوم اضافه داره - یه نوع تفاوت - بهش می گیم معلولیت - خواهر شهیده و قبل بارداری اش خواهرش خواب دیده بود که برادر شهیدش بهش یه گل سفید هدیه داده - می دانستم دختره ولی ... وقتی شنیدم این خبر رو تمام لحظات بزرگ شدن برادرم که فقط از ناحیه پا معلولیت داره جلوی چشمم تداعی شد و مادرم ...امتحان سخت خداوند ... گل سفید ... بهشت را به رایگان انفاق نمی کنند ... چه بسیار چیزها که نمی خواهید ولی خیر شما در آن است ... خداوندا توان مضاعف عطا کن به بندگان خوبت را برای رسیدن به بالاترین مقامات معنوی و در آنچه در حد توان ما نیست ما را نیازمای که تو بسیار بخشنده و مهربانی

رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسینا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ

  • معصومه نیکبخت

دم دمای عید پیاده روی تو خیابون ها رو خیلی دوست دارم - شور و شوق مردم برای نو شدن برام جالبه - همه چیز در حال نو شدنه به جز خود ما - همون خود کهنه و پوسیده مون رو می پیچانیم تو لباس های پر زرق و برق و نو به امید تازه شدن- بعد نمی فهمیم چرا دلمان خیلی باز نمی شود - بعد همه این ها خودمان همان خود قبلی مانیم ... برای خرید کیف رفتم خیابان فردوسی - کیف دلخواه ام رو پیدا کردم -قدری قیمتش گران بود - کارت ام رو در آوردم ولی چهره زنی که چند متری مترو نشسته بود روی زمین و جوراب می فروخت و گریه می کرد جلو نظرم آمد ... نوشته بود با خرید یک جوراب دل ما را هم گرم کنید ... کارتم را گذاشتم توی کیفم و آمدم بیرون ... با کیف کهنه می شود سر کرد با دل کهنه نه ... دلمان که عادت کرد به حساب کتاب و زمینی شد دریغ اش می آید بخشش ... دستش را سفت فرو می کند توی جیبش تا سردش نشود و دلش می شود دل آدم برفی ... خداوند حفظ کند ما را از شر نفس طماع ... عمر آنقدر طولانی نیست که به زمین بی وفایش دل ببندیم دل را باید بست به زمینیان - گاهی از میانشان اهلی آسمان سر بر می آورند باید به آنها خدمت کرد- پرواز را باید از روی زمین آموخت تا آسمانی شد ...خداوند به همه ما کمک کند

  • معصومه نیکبخت

مدتی است که تمرکز ندارم...  افکار پریشان ذهنم را به بازی گرفته اند،  اطرافم آدمهایی زیادی بوده اند که برای من نقش سرمایه عاطفی داشته اند و در مقابل برایشان نقش دفتر خاطرات داشته ام، با خاطرات تلخ و دفتر کهنه چه می کنند!...  و الان در انزوا به این فکر می کنم که با حیات ام چه کرده ام و کجا اشتباه من بوده است و برای جبران چه باید کرد...  شریف ترین شیوه حیات همان است مهرورزان می زیند اما کسی که به این شیوه زندگی می کند باید قلب وسیع داشته باشد... ببخشد و فراموش کند...  گلیم کهنه نا مردمی ها را به دوش کشیدن توان مضاعف می خواهد و عقل ناقص!... یا باید بزرگ شد و بالا رفت که از آن بالا حقارت بزرگ ترین صخره های نا مهربانی را می توان به سخره گرفت... و یا عابری شد که بی تفاوت از کنار انسان های ضعیفی که تمنای توان ات را دارند گذشت و ندید...  مانده ام راه من باید کدام باشد...  وگرنه بعد سالها من می مانم و کوله ای از دل تنگی ها از آدمهایی که دیروز شان را فراموش کرده اند 

  • معصومه نیکبخت


آهای آدم - دلت که گرفت اشک نریز -چشمانت را ببند و  با قلبت آرام به آسمانت نگاه کن - در قلب تو وسیع تر از تمام آسمان کسی هست با تو می ماند - همیشه و همه جا .... باور داشته باش که دستان تو هرگز تنها نخواهند ماند

  • معصومه نیکبخت

بعضی ها ذاتا مهربان اند و دلسوز و فداکار - سنگ صبور خلق شده اند - به زمین خدا که نگاه می کنند دردشان درد مردم است - پای دردهای مردم می نشینند و همراه شان می شوند ناخوشی های مردم را نا خوشند و تنهایی هایشان را مونس - جنسشان با بقیه فرق می کند - از جنس بلورند زودتر می شکنند و هزار تکه می شوند - اما هر بار هر تکه شان باز یک بلور است - این جماعت کمیاب اکثرا همیشه تنهاو بی کس اند - کسی آنها را نمی بیند جز زمانی که دردی را بر دوش می کشد و همراهیی برای تحملش می خواهد - اینها هم نشین خوشی های کسی نمی شوند چون دیگران که تصوری از بذل بی منت محبت ندارند برچسب احمق به انها می دهند و در مواجهه با شادی هایشان از آنها بی نیاز اند - روزگار هرگز بر وفق مراد مردمان خوب نبوده است و کسانی که قدر خوبان زمانه را بدانند بسیار اندک اند -با تمام این تفاسیر خوبان همچنان خوب اند چون خوب بودن یک اتفاق نیست یک آرمان است

  • معصومه نیکبخت

امروز ده دقیقه تو آینه نگاه می کردم - می خواستم با دید دیگه ای نگاه کنم ... نه تکراری ... با دقت که به خودمان می اندیشیم می بینیم که ما ، ما نیستیم ... نمی توانم بپذیرم که آن چهره که در اینه است منم ... قدیم تر ها ساعت ها به دستانم نگاه می کردم ارتباط غریبی داشتم با جسمم و در آخر کار گیج و مبهوت می ماندم در اینکه من کی هستم ...پذیرش اندیشه مادی گرایان برایم عجیب و شگفت آور است... هیچ وقت نتوانستم بپذیرم که من همین هستم که می بینم و همان که بقیه می بینند و نمی دانم آیا همان که بقیه می بینند از من همان است که خودم می بینم یا متفاوت است ...آینه ها نادرست ترین معانی را به ما القا می کنند و ما فراموش کردیم که هیچ پیرایه ای برای این ابزار عاریتی که حملمان می کند ما را تغییر نمی دهد نفهمیدیم این ابزار وسیله ماست و نه ما وسیله او و او در خدمت ماست و نه ما در خدمت او .... یادمان نماند که خودمان را سپردیم به تیغ جراحان تا بینی مان را عوام پسند تر کند صورتمان را پیرایه بستیم و حواسمان به خودمان نبود ما خود خودمان را رها کردیم بی پیرایه بی نما بدون زیبایی و بعد همان خود فرو پاشیده و پیر و درمانده مان را با خود به نا کجا ابادی می بریم که از انجا همین دیروز امدیم و گمان می کنیم قرار است معجزه ای اتفاق بیافتد و در آنجا این خود مفلوکمان شاد تر باشد و زیبا تر و بهشتی تر همان خودی که رهایش کردیم و هرگز در اینه ها ندیدیم اش ...  اگر روزی بیاید که ما به اینه نگاه کنیم و کسی را نبینیم آن روز خودمان در مقابل آینه ایستاده ایم

  • معصومه نیکبخت

امروز با دوستان صحبت سر زلزله بود و اینکه اگر زلزله ای مثل زلزله بم تهران را گرفتار کند رهایی از آن ممکن نیست ... نمی خواهم به این ممکنات که به هیج وجه محال نیست فکر کنم ... هراسی از مرگ ندارم ولی از تنهایی زنده ماندن می ترسم ... ما آدمها ... نمی دانم به چه پشتوانه ای این همه جسوریم ... توان دفع هیچ خطری را از خود نداریم و باز بر همانیم که بود ... مرگ همچون سایه ای در پرتو آفتاب ما را رها نمی کند ... هر لحظه و در هر مکان همنشین ماست و ما خود را به تغافل می زنیم ... حواسمان نیست که او حواسش به ما هست و این گردونه ی هزار رنگ چرخه بلاهاست ... باید لبخند زد و هر لحظه را شاد بود ولی بهتر است به هیچ چیز در این عالم عادت نکنیم


 

  • معصومه نیکبخت
معمولی بودن خیلی خوب است - یه ادم معمولی مثل همه ادم های خاکستری دیگه  - زن های معمولی - از بازار رفتن لذت می برند یه لباس رو دو بار نمی پوشند تمام دغدغه شون اینه که صورت زیبایی داشته باشند - هیچ وقت هیچ فلسفه ای ذهنشون رو درگیر خودش نکرده و همیشه در سطح زندگی می کنند - یه بیت شعر حافظ رو نمی تونن درک کنند - دنبال فال قهوه و ورق و ... اند و مهم ترین دغدغه زندگی شون قبل ازدواج ، ازدواج بوده که به علت دید سطحی شون به ادم ها معمولا زود محقق می شه و بعدش فامیل شوهر و مهمانی و  ... اینها همیشه دلایل زیادی برای خوشحال بودن و شاد شدن دارند - این ها اطراف شون همیشه یه عالمه ادم معمولی دیگه است و هیچ وقت تنها نمی مونند - تنهایی سهم تن هایی است که بیشتر فکر می کنند خوشا به حال همه آدم های معمولی
  • معصومه نیکبخت

شناخت آدمها کار سختی نیست ... باید چشمانت عادت نکند به صورت ها ... وقتی رها شدی از قید صور، معانی ملموس تر جلوه می کنند آنوقت می بینی روح های عریان شان را در پس ظواهر پیچیده و این می شود شناخت ... گاهی شناختن ادمها مثل بوییدن یک گل نا شناخته است ... حس اش می کنی ولی در قالب کلمات رایج در نمی آید فقط می دانی همین ... آدمها را در موقعیت های پیچیده و واکنش های در لحطه نباید شناخت اینها را می شود قضاوت کرد برای اینکه بیشتر بدانی که در این وادی عدم چه بر این روح گذشته است و در موقعیت های یکسان شاید چگونه عمل کند ولی آدمها رفتارهای در لحظه شان نیستند - ادمها مجموعه شگرفی از اندیشه ها و نیات اند که در قالب عمل مداوم جلوه می کنند - اینها را باید شناخت نام نهاد - و خداوند در قالب شناخت در نمی آید - خداوند را می شود بویید می شود دید ولی هیچ واژه ای توصیف خداوند را نشاید 

آنچه اندیشی پذیرای فناست - آنچه در اندیشه ناید آن خداست

  • معصومه نیکبخت

من فقط می روم- وداع دلگیر تر از آنست که التیام بخشد-گاهی برای ماندن باید رفت - وقتی به جایی رسیدی که بودن ات عادت شد نباش- هیچ کس به عطر اقاقیا عادت نمی کند .... 


 

  • معصومه نیکبخت

هیچکس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد همه چیز برمی گردد به اولویت های آن آدم اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت فقط یک دلیل دارد تو جزو اولویت هایش نیستی   -پائولو کوئیلو -

سعی کردم عزیزان ام و بعد دوستان ام و در آخر خودم ترتیب اولویت های زندگی ام باشند - اما همیشه درجه آخر اولویت را داشتم برای همان اولین ها .... از یکی از صمیمی ترین دوستانم خواسته بودم به یکی از دوستانش برای هماهنگی مسئله ای تماس بگیرد ... فکر می کنم طی سه ماه قریب 12 بار یاد آور شدم ولی هنوز تماس نگرفته تا اینکه امروز با حالتی طلبکارانه از او خواستم تماس بگیرد ... بعد پشیمان شدم و با خودم گفتم من حق نداشتم با این لحن از او بخواهم ... بین توقع این که کمترین ارزشی قایل باشد در حد یک تماس تلفنی برای کسی که در آخرین درجه اولویت اش قرار دارد و درد اینکه کسی که در درجه اول اولویت برای من قرار دارد در درجه اخر اولیت اش هم قرار ندارم مثل درمانده ای بودم که ناگهان از خواب می پرد و شب و روز را گم کرده است ... نمی دانم شیوه زندگی من غلط بوده یا این تعداد زیاد آدمی که برای ارتباطات شان با ادم ها ارزشی قایل نیستند ... 

  • معصومه نیکبخت
مدتی است دارم به ممکنات فکر می کنم ... ما خودمان ممکن بودیم ... بودن ما ... بودن همه هر چیزی که می بینیم ... پس هست ... هر چیزی که در تصور ما گنجانده می شود می شود باشد - ممکن است باشد - امر واجب الوجود وقتی به وجود ممکن تعلق بگیرد موجود می شود ... وجود تعداد بی شماری آدم ... در قرآن می خوانیم خداوند آدم را آفرید از گل ... کداممان را گفته ... همه ما از گل ایم همه ما یکی هستیم ، یکی که به گستره ی زمین و در امتداد زمان گسترده شده ... یکی برای زمین ... شاید یکی هم برای هر کدام از بی نهایت زمینی که در پهنه جهان نا متناهی گسترده شده ... چه چیز می تواند مانع این شود که باور کنیم وجود ندارند ... خیلی ها می خواهند ثابت کنند که شاید وجود دارد و من می گویم چه منطقی می تواند به ما بقبولاند که آنچه می توانیم تصور کنیم وجود دارد وجود ندارد ...انسان - خلیفه الله بر روی زمین ...کدام زمین ؟... روزی خواهد آمد که اسرار آسمانها و زمین  ... آشکار خواهد شد ...روزی که انسان به حقیقت خلافت خود و قدرت خود پی ببرد "اى گروه جنیان و انسیان اگر مى‏ توانید از کرانه ‏هاى آسمانها و زمین به بیرون رخنه کنید پس رخنه کنید [ولى] جز با [به دست آوردن] تسلطى رخنه نمى ‏کنید"(الرحمن 33)
  • معصومه نیکبخت

خورشید ....دستم را بگیر ... این روزهای عبث، نیمه شبی است بی بدیل که سر سحر شدن ندارد... خورشید اینبار از مغرب طلوع کن ... مغرب سیاه سالهاست که روی هیچ طلوعی به خود ندیده است ... بی پناه تر از هر سفینه ای است زمین من ... خاک سرگردانی که دور افتاده است از زمره انوار طلایی ... از جماعت ستارگان ... دیرگاهی است که این خاک پابوس سیطره آدمیزادی است که خود پرورده اش و اینک طلوع را از یاد برده ... دستم را بگیر که تشنه ام .... تشنه طلوع 

  • معصومه نیکبخت
همه خانواده رفتند مسافرت و من خونه تنها موندم - با یه مرغ مینا که گهگاه لغتی رو تکرار می کنه ....تنها موندن خیلی خاصه ... نمی تونم بگم بده  مطلقا نه فقط خاصه -  یه جورایی ادم خودشه و خودش - خودش با خودش خلوت می کنه با خودش حرف می زنه و جواب می گیره ... گاهی لبخند می زنه و گاهی فکر می کنه ... گاهی هوس می کنه بره به گذشته و لحطاتی اونجا سیر کنه و گاهی بر می گرده به لحظه حال و تیک تیک بی امان ساعت ...آدم هایی که تنها می مونن یه بار دیگه هبوط می کنند به عالم دیگه - یه جایی تو دل همین دنیایی که توشیم ... دنیای اونها خلاصه تر از بقیه است و شاید قشنگ تر ... باید اجازه داد به حقیقت که در مقابل ادم قد علم کنه ... باید گستاخ و بی پروا تو چشم هاش خیره شد و بهش لبخند زد ... هیچ چیز نمی کنه بد باشه تا وقتی که نگاه ما عینک کدر تاریکی رو روی دیدگانش نزده ...اگر مقدره از این دنیا باز هبوطی دیگر داشته باشیم بهتره اینبار با لبخند در دنیای جدیدمون متولد بشیم ... سلام زندگی
  • معصومه نیکبخت
فکر می کنم توان فکر نکردن بهترین توانایی هاست گاهی ... گاهی که دور می شود آسمانت و سخت می شود زمین ... گاهی که گلویت سخت از بغض می شود و زبانت واژه های ناتوان را به سخره می گیرد... گاهی باید فکر نکرد باید به سینه هر چه اندیشه هست دست رد زد و ماند در همین لحظه ناگزیر بودن ...  ه م ی ن    ل ح ظ ه   ه ا ی   گ ر ی ز ان
  • معصومه نیکبخت
گران ترین تجربه ای که در زندگی کسب کرده ام ترجیح سکوت به سخن است ... در بسیاری از مواقع زمانی که سخن گفتن جز برونفکنی ابلهانه ناملایمات و اندوه های درونی نیست سکوت بسیار بهتر است ... ما اسم اش رو می گذاریم درد دل کردن ... گمان می کنیم به اشتراک گذاشتن غم هایمان و افکاری که ازارمان می دهد با دیگرانی که یاد گرفته اند کمترین اهمیتی به ناملایمات زندگی دیگران ندهند ... در واقع این اشتراک گذاشتن از اندوه ما نمی کاهد بلکه وقتی حرف های مکونات قلبت را با یکی در میان می گذاری که میان سخنت رویش را به طرف دیگری می کند بحث را عوض می کند و می رود یا کسی که صاف و بی احساس در چشمانت نگاه می کند و آخرش می گوید " چه می دونم والا..." و باز می رود یا هر کس دیگری که قرار نیست کوچکترین تلاشی برای کمک به هضم ناملایماتت بکند این گفتن فقط خوار کردن خودتت است ... سالها پیش این گونه نبودم و حرف هایم مدفن امنی داشت در عمق سینه ام یا جایی میان برگه های بی زبان و راز دار ... گاهی صبر آدم سر می رود و آدم آدم نمی ماند .... شاید هنوز خیلی دیر نباشد برای تمرین دوباره به آغاز سکوت ... سکوت بهتر از هر سخنی است وقتی سخنت قرار نیست آجری باشد برای ساختن بنای شخصیتت ...
  • معصومه نیکبخت

از نه سالگی نقاشی می کشیدم - به عشق کشیدن صورت مادرم دست به قلم برده بودم بدون اینکه کلاس برم و یا از کسی بیاموزم و یا مثل رسم جدید و خوشایند آموزش های الکترونیکی از آموخته های به اشتراک گذاشته شده دیگران استفاده کنم - مادرم را کشیدم و وقتی خودش را دید لبخند زد و گفت عینهو خودمه - بعد ها وقتی به آن تصویر نگاه می کردم لرزش قلم و خطوط غیر مطمئن و ناموزون را احساس می کردم ولی در نه سالگی همان تصویر خودش خیلی بود ...یادمه اولین نقاشی کاملی که کشیدم منظره زیبایی از یک دختر بچه بود که بره ای در دست داشت -سیاه قلم بود ولی من جز مداد ابزار دیگری را نمی شناختم مداد رنگی های من هم به لطف ته مانده های مداد های قبلی خوارانم و بسته شش رنگ مداد رنگی خودم چنگی به دل نمی زد - مادرم قاب کرد و گذاشت روی دیوار - یادم نیست سرنوشت آن اولین هنر ولی احساس غروری که داشتم یادم مانده ... کم یا زیادش را نمی دانم ولی استعدادم قابل انکار نبود ... وقت کنکور که شد خیلی ها گفتند برو دنبال هنر ... می دانستم موفق می شوم شاید خیلی بیشتر از کسانی که مدعی اش بودند ... حرفم همیشه این بود که نمی توانم هنرم را بفروشم من ادمش نیستم ....و نرفتم ... زمان بسیاری از چیزها که یادمان بوده از یادمان می برد ... یادم رفته بود که نمی توانم هنرم را بفروشم .... دو ماه پیش به سفارش یکی دوستان خوبم شروع به کشیدن کاریکاتور برای یکی از انتشارات کردم ... تعدادش خیلی زیاد بود و زمان بسیار محدود... به طبع فشاری زاید الوصفی را متحمل شدم ...می خواستم وارد این وادی شود ... از کارهای فرهنگی خوشم می آید و خیلی کم به بعد مادی قضیه فکر کرده بودم  ... هنگام تحویل کار با فضای شگفت انگیزی مواجه شدم که تمام تصورم را از محیط فرهنگی بهم ریخت .... یک خانه خیلی قدیمی ته یک کوچه و دو نفر بیشتر شبیه دلال های بازار... صحبت کشید سر نرخ کار ... ما به کسانی که یک صفحه کامل و رنگی برای کتاب می کشند صفحه ای سه هزار تومن می دهیم این که دیگر سیاه و سفید است !!!!  جدای این طرز رفتار طوری بود که یادم رفت هنرم را می فروشم ... یک لحظه خودم را در قالب نیازمندی احساس کردم که می خواهد قالیچه قدیمی مادر بزرگش را بفرشد و سر قیمت اش چانه می زند ....  کسی که چهل صفحه کامل تصویر سازی می کند 120 هزار تومن عایدی دارد... این چیزی بود که خریدار می خواست به من بفهماند ... مفهومی دردناک ... هنر هم یک کالاست ...گمانم همان عقیده قدیمی ام بهترین بود ... هنرت را نفروش .... هدیه بدهی شآن اش بیشتر است ... مسلما چیزی نگرفتم و آمدم بیرون ... گفتم این کارها مال شما هدیه می دهم به خودتان ... ان شالله کار خوبی از آب در بیاید و رفتم ... اخمش تو هم بود و گفت حالا شماره حساب دادید پول را برایتان می ریزم ... فکر کنم هیچ وقت فرق بین هنر و پول را احساس نکرده بود 

آسمان کشتی ارباب هنر می شکند 

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم 



  • معصومه نیکبخت

گاهی ندایی در درون من می گوید چه می خواهی ... حقیقت اش نمی دانم چه می خواهم ... شاید اگر می دانستم دنیایم جای بهتری بود برای دل بستن ... الان نمی دانم چه می خواهم که به آنچه خواسته ام دل ببندم ... اسیر چیزی شدن و خواستن اش فاصله چندانی ندارد ... وقتی چیزی را می خواهی اسیر خواستن اش می شوی ... این دل بستن ها دام است... گمانم چیزی نخواستن رهایی بیشتری نصیب انسان می کند تا چیزی را طالب بودن ... رها باید بود ... مثل گنجشگکانی که هرگز به دانه و لانه و دام راه فکر نمی کنند ... هر چه ما می کشیم از این اندیشه هایمان است ... پندار کسی شدن چیزی شدن کسی را داشتن چیزی را داشتن .... همه مجاز و غیر واقعی ولی تمام تکاپوی ما برای همین پندار هاست 

جمله خلقان سخره اندیشه اند - زین سبب خسته دل و غم پیشه اند 

بر خیالی صلحشان و جنگشان - وز خیالی فخر شان و ننگشان ....

  • معصومه نیکبخت
 مهربان که باشی آدمها بر چسب قیمت و تاریخ مصرف به تو می زنند - هر چقدر ارزشمند هم که باشی روزی تاریخ مصرف ات تمام می شود - آنروز برچسب قیمت را بر می دارند و پرت ات می کنند یک گوشه - یک گوشه دور شاید از خاطراتشان - همان ها که در آن همیشه آدمهایی کمرنگ حضور دارند و به خود پررنگشان محبت چندانی نکرده اند .... خاویار هم وقتی تاریخ مصرف اش تمام شود هیچ کس به یادگار دوران ارزشمندی نگه اش نمی دارد ... مهربان بودن سخت است - بلور شفاف تر که باشد وقتی می شکند خرد تر می شود ولی مهربان باش ... نه به خاطر آدمها - به خاطر نام مهربانی تا بماند و از یاد نرود - در زمانه ای که آدمها بعد از هر مراوده به این نتیجه می رسند که باید همرنگ جماعت شوند تا خرد نشوند تا نشکنند تا بمانند .... مهربان باش به پاس نام عشق که بازیچه دست کودکان شده است کودکانی در لوای بزرگان رنگ رنگ- به خاطر دوست داشتن مهربان باش - همان نهال خردی که از گرمای کویر به سایه مترسک پناه آورده است -به خاطر شکوفه ها به خاطر آفتاب به خاطر نسیم مهربان باش - این زمستان که بگذرد بهار بعدی نسیمی خواهد وزید تا گل و لای کهنه ی سرما را از صورت کویر بزداید - پس به خاطر مهربانی مهربان باش

  • معصومه نیکبخت

بعضی از آدمها با پاره ای نعمات به دنیا می آیند ... کسانی که به صورت خدادادی حائز شرایط خاصی هستند که در جامعه ارزش تلقی می شود ... ثروت، قدرت، محل تولد و زیبایی صورت ... نعمت هایی که صاحبان آنها سهمی در کسب اش نداشته ... ارزش های تلقینی جامعه ... ارزش هایی که ارزشمند تر از ارزشهای حقیقی که فرد خودش آنها را کسب می کند جلوه می کنند ... صاحبان این ارزش ها پتانسیل خیلی بیشتری برای شاد بودن در جامعه ظاهر بین دارند ... مقبول ترند محبوب تر و شادتر ... بر عکس کسانی اند که به دنبال حکمت و تعقل و اندیشه و عمل صالح بوده اند ... تنها تر و دور افتاده تر و مهجورتر...

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم

زان چه آستین کوته و دست دراز کرد

  • معصومه نیکبخت


دلم گرفته .... لغات گاهی توان تجلی ندارند ... معانی گاهی آنقدر عمیق اند که لغات چون خسانی سبک و بی مغز روی دریای معانی غوطه ور می مانند و روزهایی می آیند که دلت مثل ماهی ای افتاده در خشکی بی تابی می کند ... این روزها کسی را می طلبد که باشد و بدانی تمام وجود اش گوش است و بی آنکه بگویی می شنود ... گمانم باید باز هبوط کرد به همان سرزمین که حوا سیب سرخ حواله دل زود باور آدم کرد - باید باز برگشت به همان لحظه لازمان از تاریخ و این بار آن درخت را از ریشه کند و سوزاند و خاکسترش را به باد داد ... شاید همه آن چه قرار بود در این سرای ناسوتی نصیبمان شود به یک لحظه تنهایی اش نمی ارزید

  • معصومه نیکبخت

امروز فکر می کردم تنها کسی که با من ادمی می ماند بی آنکه به نیازی و حاجتی و دردی تو را بخواهد ، تو را می خواهد - تنها کسی که به درد دلت گوش می کند بی آنکه نا مردمی دلش را سنگ کند بی آنکه در نا امیدی تنهایت بگذارد - بی آنکه دلش را بزنی بی انکه از شنیدن و تسلی دادنت خسته شود خدایی است که آنقدر به مهربانی او خو کرده ایم که چون باورمان نمی شود ممکن است از دستش بدهیم فراموشش می کنیم و ناگهان در همان روز هایی که آسمان و زمین سخت قلبمان را می فشارد باز به یادش می آوریم - الهی توان بده به هیچ بنده ای دل خوش نکنیم توان بده امیدمان به نگاه آفریدگان ناسپاس و مغرورت نباشد - توان بده بگذریم از آدمها از مخلوقات خود بینت که جز خود کسی را نمی بینند حتی عشق هایشان بوی خود خواهی و منیت می دهد - توان بده به آیه ایاک نعبد و ایاک نستعین خالصانه عمل کنیم - الهی به امید تو

  • معصومه نیکبخت