محرم راز

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

در اسلام بیش از هر نامی نام حسین را می شنویم - نام عاشق دلباخته ای که جان و مال و فرزند همه را به یک جا فدا کرد-این روزها و همیشه در زمین که جستجو کنیم کشتگان بی گناه بسیاری را می بینیم که همه آنچه داشته اند به یکباره و به بدترین شکل از دست داده اند - وجه تمایز حسین چیست....آدمها همه خاکستری اند بیش و کم - کمتر ادمی را میابیم که سیاه خالص باشد و بسیار بسیار کمتر نور خالص -  کربلا به گمانم تنها سرزمینی بوده است در تاریخ که شاهد تقابل ظلمت خالص و نور خالص در یک روز بوده است - عاشورا- حسین تمامی نور است - امام است - اولی الامر - جهان خلقت را خلیفه الله- نماینده تمامی صفات خداوند - در مقابل او یزید است - نماینده تمامی ظلم های تاریخ - نماد تمام صفات تاریک شیطان - تقابل عظیم و در پایان عاشورا نور را سر بریدند - گمان ظلمت این بود که حکم فرما میشود و نور می میرد - ولی نور ماند نور کلماتی شد در کلام زینب - نور را که سر ببرند جهان را نورانی می کند - ظلمت غالب آن روز مغلوب شد ... این روزها و هر روز نام حسین اجین است با نور اسلام - اسلام بی حسین جهانی نمی شد - اسلام بدون این نور سر بریده این نور غالب مظلوم مسلمانی نداشت - درود بر تو ای حسین درود بر تو و بر آنان که تو را شناختند
  • معصومه نیکبخت
ممکنه بتوانی آرام باشی برای خیلی ها اما دلت نا ارام باشد - کلمات مسکن های بی اثری هستند گاهی - گاهی هیچ حقیقتی تسکین دهنده نیست و تنها امید به نبودن آرامت می کند - چقدر این عالم مکان حقیری است برای یک روح وسیع و چقدر آدم ها نا توانند در تسلی یک وسعت ناآرام - وسعتی به گستره یک روح - یک روح غریب در میان ارواحی که هیچ نشانه آشنایی ندارند - اندکی صبر ... صبح گمانم طلوع می کند در پس این شب طولانی بی ستاره ... اندکی صبر سحر نزدیک است
  • معصومه نیکبخت

وقتی دلی می شکند فرشته ای شتابان از آن طرف عرش همان جا که همه چیز نرم و پران است و خیال انگیز شتابان رو سوی زمین پرواز می کند ، سریع تر از باد ، مهربان تر از آفتاب ، مادرانه تر از زمین ... می آید تا مبادا اشکی بر زمین بچکد... اشک مظلوم عرش خدا را می لرزاند و زمینیان نابکار شادمان از فتح نامشروع خود همچنان دلی را می شکنند ... خدایا زمینت دیگر جایی برای زندگی نیست سیاره ای دیگر با مردمانی دیگر مهیا کن

  • معصومه نیکبخت

( این شعر را جایی خواندم در وبلاگ دوستی - نمی دانم شاعرش کیست ولی .... زیبا بود... دلنشین )

یک روز
بلکه پنجاه سال دیگر
موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی
در ایوان پاییز
و به شعرهای شاعری می‌اندیشی
که در جوانی‌ات عاشق تو بود.
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می‌توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند
و در چینِ دور چشمانت
حروفِ مقدس نقر شده
بر کتیبه‌های کهن را بیابد.
یک روز
بل‌که پنجاه سال دیگر
ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه‌ی “مروری بر ترانه‌های کهن” شاید
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را
که به صله‌ی یک لبخند تو نوشته شدند.
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر
در آن روز
تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود

  • معصومه نیکبخت


اگر خدا می خواست بار دیگر دنیایی بیافریند زیبا تر از دنیای الان ما گمانم باید اینبار انسان را نمی آفرید .

بی واهمه جفا کاریم . بی واهمه نا مهربان ، بی واهمه ستیزه جو.... ما آدمها سالها و سالها تمام جهان را به خدمت گرفتیم،ابر را باد را باران را ... حزن صدای هیچ پرنده ای را در قفس نشنیدیم و پروای هیچ آهویی را قبل از شکارش آنگاه که برای زندگی اش می دود ... ما آدمها در این قرن های پوشالی که هیچ حکمتی را به ما افزون نکرده اند زیسته ایم و علم تنها دستاویزی شد برای آنچه از ستمکاری به آن عادت کرده بودیم خودمان و پدرانمان .... ما آدمها کمتر آدمیم و بیشتر پوسته هایی از انسان و حقیقتی از حیوانیت را حمل می کنیم ... ما آدمها کاش آدم بودیم

  • معصومه نیکبخت