محرم راز

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

یک روز در یک نقطه از زمین که نمی دانستیم از پدر مادری که انتخابشان نکردیم  و با چهره ای که در آن هیچ نقشی نداشتیم به دنیا آمدیم و همین ها شد بزرگ ترین ارزش های ما.. برای همین ها می جنگیم با همین ها افتخار می کنیم و به همین ها عاشق می شویم ... بشر موجود عجیبی است ... در هیچ حیوانی ندیدم که چیزهایی افتخار باشد که مالک و محیط  به  آن ها نیست ... این خصیصه غیر منطقی تنها مختص موجودی است که مدعی تعقل است بر روی زمین ... تنها موجودی که وطن، نژاد و چهره به بزرگترین اعتباریات اش تبدیل شده اند و  عاجزانه اسیر آنهاست و غافل است از آن هدف و ارزش حقیقی که برای آن متولد شده و خودش خلقش می کند می پروراندش و تنها خودش مسئول آن است ... کمال

  • معصومه نیکبخت

آدمها بعد یه مدت طولانی محبت کردن و مهر ورزیدن و دوست داشتن یک طرفه یخ می زنند، بعد از اون دیگه هیچ چیز مثل سابق نمیشه، انگار خاطرات احساسات عواطف افکار و اندیشه ها شون یه گوشه تو ذهن شون متبلور شده... برای اینکه از بین نرن هرگز یخ شون رو نمی شکنند، این طوری همیشه تو همون گوشه خلوت به بلور های منجمد گذشته نگاه می کنند و مث مجسمه های بلورین تا ابد اون تیکه رو دست نخورده حفظ می کنند،...  اگر کسی یخ زد نباید ازش توقع برگشت داشت اون دیگه یخ زده... 

  • معصومه نیکبخت


وقتی  مشکلات به بشری هجوم می آورند که در حد تحملش نیست و می گوید "دارم دیوانه می شوم" در واقع در مرزی قرار دارد که پس از آن هیچ چیز مثل سابق نیست - بعد از این مرز همه چیز مثل هم است - هیچ چیز نه هیجان دارد نه درد - سر شدن آدم ها دقیقا از این نقطه شروع می شود - آدم ها دیوانه نمی شوند در واقع آنها حس واکنش خود را به مسایل از دست می دهند و این راه کار فرار روح آنهاست از موقعیت هایی که دیگر توان پذیرشش را ندارند .... تمام دیوانه ها روزی آدم هایی بودند که تنها رها شده اند ... کویر روزی دشتی بود سرسبز که مهربانی ابر از او روی برتافت...

  • معصومه نیکبخت

اطرافم پر شده از آدمهایی که کمترین و بی دردسر ترین الطاف را دریغ می کنند کسانی که همه کار برایشان کرده ام... همیشه با خودم می گویم این که این همه آدم فقط برای من این گونه اند نباید تصادفی باشد، فکر می کنم آنها مقصر نیستند، این قصور از جانب ذهنیت و ناخودآگاه آنها است، وقتی به کسی بیش از آنچه در محاسبات ذهنی اش امکان پذیر باشد محبت کنی قابلیت تحلیل اش به او می گوید یک جای کار مشکل دارد، احتمالا در نا خودآگاه اش ارزش گذاری محبتی که به او می شود به اندازه آنچه می تواند تحلیل کند کاهش پیدا می کند و اصولا دیگر نمی بیند...  آدمها تا جایی مهربانی را لمس می کنند که برایشان تکراری نشده باشد و بعد از آن همه چیز تکراری است، چیزهای تکراری نا مرئی می شوند، آدم های مهربان هم نا مرئی اند، فقط وقتی دیده می شوند که دیگر وجود نداشته باشند.... آفتاب اگر هرگز شب نمی شد معنا نداشت،...  تا شب راهی نیست...  گمانم هیچ بی مهری ای نباید جلو آفتاب را سد کند... 

  • معصومه نیکبخت