محرم راز

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است


گاهی یاس در روزنه های امیدها و آرزوهای برآورده شده و لبخندهای ملموس با داسی دروگر منتظر ایستاده است و گاهی زندگی از لابلای تاریکی های وحشت و نا امیدی با چشمان امید لبخند می زند.

گاهی در میان آنجا که تا چشم کار می کند کویر است و سراب و وحشت گلی می روید مانند گلهای شاداب مرعزارهای خرم ولی تنها... سبزهای کویر همیشه تنهایند و با شکوه و دوست داشتنی که سبز بودن در بیابان هنر مردان بزرگ است ورنه که در احاطه چشمه های روشنی بخش و آفتاب ملایم و باران های روحانی سبز بودن وظیفه است نه هنر... سبز باش ، آنجا که همه گمان می کنند پژمرده ای آنجا که سرزمینت با تو مهربان نبوده است آنجا که سرابها بی رحمانه فریاد می زنند... آنجا سبز باش ... آنجا سبز بودن هنر می خواهد و تو در دستان یک هنرمند خلق شده ای...

  • معصومه نیکبخت

گاهی معانی فراتر از واژه های حقیری هستند که بر زبان جاری می گردند و درد ها سنگین تر از وزن های ملموسی اند که با این جاذبه ناچیز تعبیر می شوند.
این وقت ها باید نشست و به سکوت مجال داد تارهای خود را بتند، تارهای نا ملموس بی واژگی را در پودهای گنگ بی صدایی، تارو پودی که می تواند سرپا نگه ات دارد با لبهایی آغشته به لیخندی همیشگی، به روی مردمی که توان دیدن حقیقت تو را ندارند.

دلایل محدودی هست برای ماندن بر روی این کره خاکی وقتی به فریاد ها مجال پرواز نمی دهند. 

  • معصومه نیکبخت

کاش نفس کشیدن بیشتر اختیاری بود....

  • معصومه نیکبخت


آدمها .... راه می روند ، لبخند می زنند، حرف می زنند، شاد می شوند، غمگین می شوند... ولی همگی تنهایند... اینجا سرزمین سایه هاست... از کنار هم عبور می کنند ولی سایه اند سایه هایی که به عبور هم عادت دارند، سایه هایی حاصل از حصارهای بلندی که دور خود کشیده اند از بلوغ تا مرگ ... و کودکی دوران کمیابی است در این تکاپو و تنازع بی پایان بقا ... کودکان خودشانند حصار ندارند، کینه ندارند، مرزی نیست برای دوست داشتن هایشان، مالکیت هایشان غرق در بخل و طمع و حسد نیست، کودکان به دورند از تنازع سایه ها ، سایه های عبوسی که زیستن را در تاریکی های بی مرز تجربه می کنند و عشق را خاطره ای دور می بینند که برای رسیدن به آن در حسرتی گنگ دست و پا می زنند و نمی دانند برای عاشقانه زیستن باید مرزها را برداشت، دیوار ها را شکست و مستقیم در برابر انوار بی پایان مهربانی قرار گرفت ... اینجا در سرزمین سایه ها گمان می کنم تنهایی واژه ملموسی است که انتهایی ندارد...

  • معصومه نیکبخت

گمانم بهار که باز بیاید هیچ نشانی نمی ماند از زمستان جز دلتنگی عمری که گذشت

  • معصومه نیکبخت


الهی روزهایت را زنده ایم و شبهایت را آرام می گیریم ولی امان از روزگاری که زندگی را از یاد برده ایم

الهی گفتارمان رفتارمان کردارمان قدم هامان همه آلوده ظلم است به تو به خودمان به دیگران و هنوز سربلند می کنیم و می گوییم ...وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ ... و چه فاصله عظیمی است میان ایمان ما و نجات تو .. ایمان ما در حد وسع ما و مدد تو در حد کرم تو ... فرعون درونم سرکشی می کند و من از ستم او به تو پناه می برم که اگر تو دست نگیری چه کنم...

 وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِینَ آمَنُوا اِمْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِندَکَ بَیْتًا فِی الْجَنَّةِ وَنَجِّنِی مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ

  • معصومه نیکبخت

تو را می نویسم -تو را می خوانم -تو را می گویم-ولی هنوز خسته ام-از همان لحظه که میوه جاودانگی را چشیدم -از همان لحظه هبوط-از همان دقایقی که خواستم زمینی شوم-از همان وقت هنوز خسته ام-خسته از حرف های نزده-کلمات ننوشته - راههای نرفته - خسته ام از دیوارهایی که تا ثریا کج کشیدیمشان - از رنگ هایی که از بی رنگ پر رنگ تر اند - از دردهایی که در حصار بی دردی ها احاطه شده اند - از امروز و دیروز و فردا ها- از واژه ها از واج ها... شاید نمی ارزید یک گاز از جاودانگی به تمام این خستگی ها ... دلم باز هوای همان بهشت را کرده است

  • معصومه نیکبخت


آدمهای موقتی - عشق های موقتی - روز های موقتی - سوزهای موقتی ... در این سرزمین موقتی گویا هیچ چیز واقعی نیست - همه چیز در هاله ای از توهم غوطه ور است - گویا همه ما مبتلا به دروغی هستیم که سزمینمان بدان محکوم است دروغی به نام حیات

  • معصومه نیکبخت