محرم راز

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

گفته بودی که نگاهت ســـــرد است

آن مرد که آزرد دلی نامــــــــرد است

گفتم که دلی چو آسمان باید داشت

گفتی که بنای آســـمان بر درد است

  • معصومه نیکبخت

روزهایی هست که بیش از زندگی به مرگ فکر می کنم...روزهای روزمرگی ، روزهای وحشت، روزهای .... یک روز می آید که تکه خاکی که با خود حمل می کنیم به مادرش زمین تحویل خواهیم داد ولی پیش از آن، مردن، نمردن است ... باید هر روز را مرد و روز بعد تازه متولد شد ...در این سفینه دوار فراوان اند مردمانی که هرگز قبل از مرگ نمرده اند و  یا شاید بعد از یک بار مردن هرگز باز متولد نشده اند و مردگانی هستند که راه می روند، لبخند می زنند و می اندیشند ولی هرگز قبل از رفتن از این سرزمین دوباره متولد نشده اند... وقتی که دردها چون ذرات گدازان عذاب بر تو نازل می شوند و از حرارت سوزان آن گمان کردی نابود شده ای دوباره مانند ققنوس متولد شو ... همین تولد های دوباره است که به زندگی معنا می دهد وگرنه زمین تبدیل می شود به گورستان مردگانی متحرک که هنوز به آسمان چشم دارند...

  • معصومه نیکبخت

تنها چیزی که به آن علت انسان را انسان می نامند تخلق به اخلاقیات انسانی است وگرنه آدمی زاده بدون گذشت، مهربانی ، شرافت و انسانیت حیوان متفکر و ناطقی است که جهان را به میل خود تغییر می دهد

  • معصومه نیکبخت

الهی

کاش می شد باور کنم که نیستی و من ناگهان پدید آمدم در هیاهوی بی مرز این هستی پر تلاطم و از نیستی بی پایان ناگهان بی هیچ اراده ای هست شدم و بودن را آغازیدم... باور کن در گیر و دار ناموزونی ها و نا همگنی های مردمان این عالم، همان ها که باور هست شدن ناگهانی آنها بدون هیچ اندیشه ای و هیچ فکری در پس خلقتشان کمتر آزار دهنده است تا بودن شان در پس یک حکمت زیبا و دور اندیشانه ، باور نبودن تو دلچسب تر است .... ولی نمی شود فریاد کاینات را انکار کرد و حقیقت بودن تو مانند خورشیدی است که نا دیدنش چونان کشتن نگاه است در برابر نور مطلق... و تو تا ابد می مانی و بهت من از حکمت خلقت تو شاید تا ابد مستدام نماند...


  • معصومه نیکبخت

گاهی باید بنشینی کنار یک درخت

بی خیال سروهای همیشه سبزی که از پاییز می ترسند

بی خیال سیب های اوج نشینی که مجذوب زمین اند

بی خیال ماهی هایی که به تنگ عادت دارند

بی خیال آدم

بی خیال حوا

بی خیال اولین گناه

بی خیال آن شبی که آسمانش تا صبح گریست

گاهی باید بی خیال همه چرا ها شد

بی خیال بی خیال

کنار آن درخت هم که باشی آفتاب برایت طلوع خواهد کرد

  • معصومه نیکبخت