محرم راز

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

تصوری که دانشمندان از جهان دارند بسیار کودکانه است،  حقیقت این است که دقیقا از این پهنه 13.7میلیارد سال نوری هیچ اطلاعی نداریم، نمی دانیم آیا گستره جهان چقدر بیش از این پهنه است، این گستره برآورد شده مرئی است، گستره ای که تخت است ولی جهان نمی تواند تخت باشد، این گستره باید یک تکه کوچک از یک انحنای بسیار گسترده باشد که از دید ما به دور است، در میان چنین جهانی با چنین ابعاد انسان حقیر قرار دارد که ادعا خدایی می کند، ظلم می کند می کشد و می درد.... همیشه وقتی از مکانی بلند تر در شب به شهر نگاه می کنم با خودم می گویم شاید در آسمان به همین اندازه که در میان این چراغ های روشن حیات وجود دارد  زندگانی وجود داشته باشد،... نمی دانم آدمی تا کجا پیش خواهد رفت فقط می دانم تا اینجا که پیشرفته در واقع پیشرفت خاصی نکرده است و گسترش تکنولوژی هرگز از آدم ها آدم های بهتری نساخته و همچنان در این سفینه سیار آدم هایی که بهترند تنها ترند 

  • معصومه نیکبخت

در ابتدای هبوط گمانم بیشترین حسی که آدم داشت غربت بود و حسرت ... او که فردوس را چشیده بود حیات را در این گوشه غریب بر نمی تابید ... فرزندانش از پدرشان حکایت باغ فردوس می شنیدند ولی شنیدن کی بود مانند دیدن ... کم کم نسلی پس از نسل دیگر حسرت فردوس از دلشان رخت بربست و زمینی شدند ... غربتشان گویی حلقه گم شده ای بود در پس دقایق تنهایی و مفقود و بی نشان ... می چشیدند اش حس اش می کردند و نمی دانستند چیست... میراثی آمیخته با درد ... این خاک سرد نشانی از جایی داشت که زمانی منزلشان بود و نمی دانستند ... هر چقدر هم کسی را انکار کنیم که تنیده است در تار و پود برگ های سبز ابر های سپید ماهی های سراسیمه و آب درخشان ، جایی در انتهای حواس مان جایی که از دستبرد غبار بی مهری ها در امان مانده او می درخشد ...غروب که می شود یاد غروب اولین روز هبوط دلمان را می فشارد و نمی دانیم چیست این حس غریب ... پدران ما سالها و قرن هاست که دیگرقصه هبوط را پشت به پشت حکایت نمی کنند

  • معصومه نیکبخت

یه روز شاید نه خیلی دور نه خیلی نزدیک، از همان روز ها که وقتی به عقب نگاه می کنی با خودت می گویی انگار همین دیروز بود مرا به یاد خواهی آورد، آن روز مطمئن ام من نیستم، خودت هم دیگر خودت نیستی، اما این آفتاب گواهی می دهد که در این سرزمین خزان زده چیز زیادی برای از دست دادن نبود، به جز  لمحه ای خیال، لحظه ای عشق، و یک کوله مهربانی 

  • معصومه نیکبخت