محرم راز

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

مادرم که از سفر برگشت گفت در کویر یادت کردم گفتم فلانی آسمان شب کویر را دوست دارد با ستاره هایش، یک لحظه بهت زده شدم، چه به سر من آمده که مدت هاست فراموش کرده ام که آسمان را دوست دارم با ستاره هایش 

  • معصومه نیکبخت

ما آدم ها موجودات غریبی هستیم...  گاهی خودمان هم نمی دانیم درونمان حرفش حسابش چیست،  اگر کسی لطفش زیاد بود محبت می کرد بی حساب می رویم در لاک دفاعی،  لابد با خودمان می گوییم حتما چیزی در من هست که او آن را می خواهد، می خواهد گنج مرا بدزدد، فکر می کنیم و تصور مان از ارزش مندی خودمان ترقی می کند، بعد طرف را پس می زنیم، به او بی توجهی و بی مهری می کنیم....  هیچ کداممان از باران چیزی نیاموخته...  باران وقتی می بارد هیچ نالایقی نیست که در زیر آسمان خیس نشود.... 

  • معصومه نیکبخت

همیشه اعتقاد راسخ داشتم به اینکه زیبایی حقیقی زیبایی درون است -آنچه با چشم سر دیده می شود عاریتی و مجازی است-زیبایی حقیقی در مقابل اب و باد و آتش و عمر پایدار است - زیبایی حقیقی طعمه زمان نمی شود -نمی شود به قیمت ارزان تیغ جراحی طبیبان خریدش- نمی شود به هر نگاه هرزه ای فروختش -زیبایی حقیقی ماندگار است و هر روز که به عمرش اضافه شود زیباتر می شود -بعد از مرگ جسم می ماند و به حیاتش  ادامه می دهد - زیبایی حقیقی ارزان نیست و صد البته مخاطب خودش را می خواهد شاید شاید یک از میان هزاران ... این روزها چهره ها همه دستکاری  شده حسن فروشان است بلکه دیده نابینایان به دیدار زیبایی بینا شود ولی هزار افسوس که هنوز و هنوز این کوران عصا بدست  از این دیدار به دیدار دیگر پناه می برند و صد البته که در پس این چهره های عاریتی زیبایی را نمی یابند ... 

  • معصومه نیکبخت

امروز دلم هوای شعر گفتن کرده بود - نگاه کردم ... عمیق ... به درونم ... دیدم کلمات را که یخ زده اند ...دانه های برف هم مثل ابیات زیبای یک غزل اند - هر کدام یک رنگ و بو دارند و بی بدیل اند - اما تکه های یخ زده تگرگ... فقط می توانند ویران کنند - هر دو از دل یک ابر می آیند - یکی شور انگیز و اهورایی و دیگری... گاهی زندگی آنقدر پیچیده می شود که نمی شود یک لیوان چای ریخت و کنار پنجره نشست و گفت بی خیال ... گاهی آدم گمان می کند در این کرانه وسیع چند میلیارد سال نوری چیز های وسیعی برای دل بستن نیست جز لبخند مادرت نگاه پدرت و یک جرعه ناب آرامش

  • معصومه نیکبخت

ماهی عیدمان مرد - فقط پنج روز زنده ماند - در تشت بزرگی که گوشه خیابان بود با ماهی های دیگر شاید شادتر به نظر می رسید - ولی در تنگ کوچک سفره ما غمگین بود - زیاد تحرکی نداشت - گاهی ساکن در آب می ایستاد و یک گوشه را نگاه می کرد با دهانی که همیشه باز و بسته می شود - شاید دلش تنگ شده بود برای خیلی چیزها - شاید حافظه او مثل بقیه ماهی ها سه ثانیه ای نبود - چه نعمت بزرگی است برای ماهی های کوچک تنگ حافظه سه ثانیه ای - یادشان می رود دریایی هست - خاطره ای از دریا ندارند تا برای ماهی های قفسی دیگر تعریف کنند - یادشان می رود دوستانی داشتند - یادشان می رود هر بار برای اینکه آب تنگ را عوض کنند باید نفس نکشیدن را لحظاتی تحمل کنند - خیلی چیزها را یادشان می رود که باید یادشان برود تا شادتر باشند - ماهی ما آخرین بار که آب تنگ را عوض کردیم مرد .... به همین راحتی -... دیگر برای سفره هفت سین ماهی نمی خرم - نمی خواهم خواهش من برای دیدن یک موجود زنده در قفس منجر به مرگ او شود - شاید آن یکی هم حافظه اش سه ثانیه ای نباشد

  • معصومه نیکبخت