محرم راز

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندهای روزانه

قصه هبوط

سه شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۲ ق.ظ

در ابتدای هبوط گمانم بیشترین حسی که آدم داشت غربت بود و حسرت ... او که فردوس را چشیده بود حیات را در این گوشه غریب بر نمی تابید ... فرزندانش از پدرشان حکایت باغ فردوس می شنیدند ولی شنیدن کی بود مانند دیدن ... کم کم نسلی پس از نسل دیگر حسرت فردوس از دلشان رخت بربست و زمینی شدند ... غربتشان گویی حلقه گم شده ای بود در پس دقایق تنهایی و مفقود و بی نشان ... می چشیدند اش حس اش می کردند و نمی دانستند چیست... میراثی آمیخته با درد ... این خاک سرد نشانی از جایی داشت که زمانی منزلشان بود و نمی دانستند ... هر چقدر هم کسی را انکار کنیم که تنیده است در تار و پود برگ های سبز ابر های سپید ماهی های سراسیمه و آب درخشان ، جایی در انتهای حواس مان جایی که از دستبرد غبار بی مهری ها در امان مانده او می درخشد ...غروب که می شود یاد غروب اولین روز هبوط دلمان را می فشارد و نمی دانیم چیست این حس غریب ... پدران ما سالها و قرن هاست که دیگرقصه هبوط را پشت به پشت حکایت نمی کنند

  • معصومه نیکبخت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">